قصه‌یِ دست‌هایی که دوباره به هم رسیدند

همیشه شنیده‌ایم که «دنیا گرد است»، اما گاهی این دایره، درست در جایی که انتظارش را نداریم، به هم می‌رسد.
معلم، وقتی با چهره‌ای نگران وارد بیمارستان شد، تنها دغدغه‌اش بیماری بود. فکر می‌کرد در این روزهای تنهایی، پرستاری غریبه قرار است از او مراقبت کند. اما تقدیر، شگفتی در آستین داشت. وقتی پرستار وارد اتاق شد و نگاهش به چهره‌ی معلم افتاد، لبخندی زد که ریشه در خاطراتِ دور داشت؛ لبخندی که معلم را به سال‌ها پیش، به همان کلاسِ درسِ پرهیاهو، پرتاب کرد. او شاگردِ سابقش بود!
تصور کنید؛ همان دست‌هایی که روزگاری مداد را برای نوشتنِ اولین مشق‌ها در دست داشت، حالا با مهارتی که از زندگی آموخته بود، برای تسکینِ دردِ معلمش، سرم را تنظیم می‌کرد. معلمی که یک عمر شاگردانش را برای پرواز آماده کرده بود، حالا در روزهای ضعفش، تکیه‌گاهِ همان شاگرد را پیدا کرده بود.
عجیب‌ترین حسِ دنیاست؛ وقتی شاگردِ دیروز، می‌شود پرستارِ امروز. گویی تمامِ مهربانی‌هایی که آن معلمِ پیر سال‌ها پیش در کلاس درس پخش کرده بود، حالا مانندِ عطرِ گل‌های بهاری، به سویِ خودش بازگشته بود تا در روزهای بیماری، نوازشش کند.
آن روز، در سکوتِ اتاقِ بیمارستان، هیچ‌کدام به «بیمار» و «پرستار» فکر نمی‌کردند. آن‌ها تنها دو انسانی بودند که در تلاقیِ خاطراتِ خوب، یکدیگر را پیدا کرده بودند. معلم، با نگاهش به شاگرد فهماند که: «خوب درس خواندی عزیزِ من… و حالا، معلمت ، درسِ انسانیت را از تو می‌آموزد.»

رای شما به این مطلب چیست؟

0